تبليغاتX
HASTIE MAN

HASTIE MAN

كاش از اول نبودي دلم برات

                                 تنگ نميشود

اون نگاه به اون نگاه تو

                                بند نمي شد

كاش از اول نبودي چشم به چشمت

                                  نميخورد

اگه عاشقت نبودم

                         اين دل اين طور نمي مرد





/* /*]]-->*/

+نوشته شده در 88/07/18ساعت19:57توسط hastie | |

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.

نزدیک،دور

               سیر،گرسنه

                                رها، اسیر

دلتنگ،شاد

آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا،مباد!

مفهوم مرگ من

در راه سرافرازی تو، در کنار تو

مفهوم زندگی ست.


معنای عشق نیز

در سرنوشت من

باتو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.

+نوشته شده در 88/03/17ساعت23:19توسط hastie | |

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !


+نوشته شده در 88/02/04ساعت22:15توسط hastie | |

«خواهم مرد»

بیا و گرنه از این انتظار خواهم مرد

غریب و خسته تر از روزگار خواهم مرد

تمام دقیقه ها و ثانیه ها رفتند

ولی ز کندی ساعت شمار خواهم مرد

شبی که فال گرفتم به من چنین گفتند:

که در کنار تو با اعتبار خواهم مرد

به دوش خسته ی من کوله بار فاصله هاست

و با تحمل این کوله بار خواهم مرد

درون نام نوشتی که حال من خوب است

ولی برای تو من، سوگوار خواهم مرد

به حرمت دل دریایی ات ای دوست

ز داغ هر چه دل کینه دار خواهم مرد

اگر مه زود نیایی به جمعه ها سوگند

برای مرتبه ی صد هزار، خواهم مرد

+نوشته شده در 87/10/26ساعت0:27توسط hastie | |

«سودا»

جز به خورشید جمالت نظری نیست مرا

به سرا پرده خوبان گذری نیست مرا

گام از گام ندارم به فراسوی دگر

غیر اقلیم کریمان، بسوی نیست مرا

بوی صد شعله عطش آید از این عشق مرا

ورنه از آتش دوزخ اثری نیست مرا

ساز پرواز کنم تا به گلستان رهت

گرچه پر سوخته ام بال و پری نیست مرا

سوز دل بر جگر آه نوشتم ز فراق

ای صبا مرحمتی نامه بری نیست مرا

هر نفس عشق رخت صبر«پریشان» ببرد

جز سر کوی تو سودای دگر نیست مرا

+نوشته شده در 87/09/22ساعت1:46توسط hastie | |

قد کشیدی درون چشمان ام. ساده و بی ریا و بی تردید

لحظه ای در دل ام جوانه زدی. خو ب زیبا و بهتر از امید

اه وقتی شبیه یک لبخند. روی لبهای من ترک خوردی

تازه فهمیدم ای بهانه من! که رسیدم به خانه خورشید

شاعرانه نگاههای تو را، توی این شعر عاشقانه ی خود می نویسم برای

این که تو را می شود از نگاه تو

فهمید پرم از غصه هایی پی در پی، پرم از لحظه های تنهایی

من نمک گیر چشم های توام، من تو هستم که می شود تمدید

زنده ام با تو نجابت تو، با تو تکرار می شود روزم

با وجود تو شعر می گویم با تو – آری – ترانه های جدید

تو که مانند یاس پیچیدی دور تنهایی ام. بدان این را

به تو اصلاً نمی شود نرسید. بی تو اصلاً نمی شود خندید.

 

+نوشته شده در 87/08/23ساعت21:50توسط hastie | |

« بهشت»

گفتند بی نصیب شده است آدم از بهشت

گفتم که سیب سرخ چه کم دارد از بهشت

آدم اگر ز باغ خدا سیب چیده است

بیرون کشیده است دلی خرم از بهشت

حوای من مهم غم عشق است لا جرم

این بود تحفه ای که من آوردم از بهشت

باز خم دل بساز که بال فرشتگان

می آورد برای دلت مرحم از بهشت

بنشین لبی بخند برایم غزل بخوان

بگذار پر شور همه عالم از بهشت

بی شک تویی بهشت من در تمام عمر

غافل نبوده است دلم یکدم از بهشت

امروز در مقابل از مهر و قهر تو

هم از جهنم آینه دارم هم از بهشت

فردا مباد بی تو که فردا بدون تو

بیزارم از جهنم و بیزارم از بهشت

 

+نوشته شده در 87/08/11ساعت19:37توسط hastie | |

«ای عشق»

صد بیستون را رفته ام، تا انتها ای عشق

باید بگیری عاقبت دست مرا ای عشق

یک کهکشان درد است در قلب پر آشوبم

در خود فرو رفتم من اینجا بی صدا ای عشق

با یک دل نا مهربان سر می کنم افسوس

کی می شود از دست این دل شد رها ای عشق

مجنون کشی را باید از افسانه ها خط زد

هجر است تا کی آخر هر ماجرا ای عشق

من هفت شهر عاشقی را جستجو کردم

اما نشد پیدا یکی درد آشنا ، ای عشق

راه هزاران بیستون را می شود پیمود

آن دم که تو با من بیایی پا به پا، ای عشق

+نوشته شده در 87/07/30ساعت23:30توسط hastie | |

انگشتان نرم و پر طراوت باران که به شیشه پنجره اتاقم می خورد، از آن

حالت خلسه بیرون می آیم، از جا بر می خیزم پشت پنجره می ایستم و به

سرخی خون رنگ پهنه آسمان و اشک های ناب و خنک ابرها که با سخاوت

وصف ناشدنی بر گرده زمین می ریزند، چشم می دوزم.

دستم را ستون چانه کرده و به رازهایی می اندشم که شب پرده دار آن

است راز دلهای سوخته و قلب های شکسته، و نیز کوله بار پر اسرار

مسافران خسته ی جاده زندگی، کوله بارهایی که گشودن گره از هر یک از

آنها به معنای سر آغازی است از قصه ای پر فراز و نشیب قصه ای که خود

راوی خود است.

  و اینک باز قصه ای و غصه ای از  دلبستگی، و رنجی که انسانی

متحمل می شود تا زیباترین و ملکوتی ترین موهبت خدا «عشق» را

در مرداب فساد و تباهی نیا لاید. قصه ی از خود گذشتن برای به

خود رسیدن و از عشق های دروغین گذر کردن برای رسیدن به

عشق واقعی و برای انسان بودن و ماندن.

حکایت مردی که به پشتوانه ایمان و اراده طلسم ننگین نگاه را می شکند و

پر می گشاید. گرچه با بالهای سوخته ولی می گریزد تا از گناه مصون بماند.

می رود تا ثابت کند انسان است. و به خاطر انسانیت قدرت گذشتن از هر

دلبستگی و وابستگی را دارد.

و زنی که در کشاکش زندگی درس مقاومت می آموزد و برای دفاع از

ارزشهای معنوی پا برجا و استوار می ایستد و در مقابل هر زخمی را بر پیکر

ضعیف خود با افتخار و سری افراشته پذیرا می گردد. می ماند تا ثابت کند

زن ایرانی زنی است با پایبندیهای منحصر به فرد و ورای زر و زویورهای

ظاهری.

و دست سرنوشت مه در مقابل آنها موجوداتی ضعیف را قرار می دهد که به

سهولت از اعتقادات خود می گذرند و تسلیم زندگی حیوانی می شوند. و

عاقبتی عبرت انگیز برای آنان که براه خطا رفتگان را با دیده حسرت می

نگرند بی آنکه بدانند چه سرنوشت شومی در انتظار آنان است!

و اکنون این همه در هم می آمیزند تا حکایتی را به تصویر کشند که مملو

است از تلخکامی ها و کامیابی ها، پستی ها و بلند ها، عشقها و نفرتها، تا

شاید به کار آید آنان را که با عقلی سلیم به دنبال دستیابی به تجربیاتی

هستند که از عاقبت دیگران حاصل گردیده است.

+نوشته شده در 87/07/17ساعت23:29توسط hastie | |